مثنوی آقازاده!

ای نوزده سالـه قُرّة العین ای گنده شده به طُرفة العین
آن روز که هفت ساله بودی چون خار به گل اماله بودی
اکنون که به نوزده رسیدی دیلاق شدی و قد کشیدی
پس گوش به پندهای من کن آویزه ی گوش خویشتن کن
آنجـــــــا که بزرگ بایدت بود از نام پدر تو را رسد سود
با زور پدر سپه شکن باش فارغ ز خصال خویشتن باش
از زیر در آی بی محابا بالا بنشین به لطف بابا
تا از دَم گــردن کلفتت بارد شب و روز پول مفتت
دولتطلبی نسب نگهدار با دولتیان ادب نگهدار
با چهره ی ظاهر الصلاحت با لطف و مراحم جناحت
تا رو نکند به تـــو کسادی رو کن به فساد اقتصادی
پروا نکــن از بی آبرویی این آب بزن به پولشویی
غافل نشوی ز رانت باری عزت بطلب ز رانت خواری
گر گفت کسی که آن حرام است القصه بدان که از عوام است
کان گشته حلال ای برادر از بهر تو همچو شیرمادر
هر چند که رانت را خواص است در خوردن آن شگرد خاص است
خود را ز قضای بد نگه دار در خوردن رانت حد نگه دار
رانت ارچه همه حلال خیزد از خوردن پر ملال خیزد
بینی به بهانه هــــای واهی گشتی دو سه روز دادگاهی
البته بدان در این مواقع کک هم نگزد تو را به واقع
اِعراب قضا چو بی محل است دل بد نکنی،قضیه حل است
خود را تو بزن به بی خیالی کان را بکنند ماستمالی
از لطف قضا و دستگاهش سازند دو روزه روبراهش
کز نام پدر تو را نشان است احوال تو چون "میتی کومان" است
هرجا که نشان دهی نشانت حکّام شوند جانفشانت
تا جام اجل نکرده ای نوش هی رانت بخور یه آب هم روش!!
(طنزی که هم اینک به دستمان رسید...!)
کامنتی از نجوا کاشانی به شوهر مظلوم!
سلاح شعر!
گفتم خبر از شوهر مظلوم بپرسم از همنفس ساکت مصدوم بپرسم
اوضاع شما بهتر از آن است که بوده ست؟ یا آن که درین هفته تفاوت ننموده ست
تصمیم گرفتم که اگر خوب نشد حال با دوست شوم یار و ز دشمن بکنم قال
در خانه ز تصمیم خودم پرده گشودم با همسر خود مشورتی ساده نمودم
چون دید مرا این همه آماده ی پیکار سوگند به من داد که پس دست نگه دار
جنگ است، مبادا بشود سست هوایت اسباب سفر می کنم آماده برایت
فردا که شد آورد برایم چمدانی خفتانی و خودی، زه و شمشیر و کمانی
گفتم به عیال این همه ابزار سزا نیست اینها که به درد دل آن دوست دوا نیست
آن دوست که امروز سرش بر سر دار است حتما" مدل دشمن جانش دو هزار است
شمشیر کجا کارگر افتد به نگاهش کی کج کند این تیر و کمان راه کلاهش
گیرم که چنین بود ، زمن کار نیاید یعنی گره از کار طرف هم نگشاید
بگذار که با گفتن شعری طرب انگیز شمشیر سخن را کنم از چار طرف تیز
تا دوست رها گردد ازین دشمن غدار در لحظه ی پیکار فقط شعر کند کار!
شوهر مظلوم!
_funny.jpg)
«همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد»(1) موقـع بحث هوو لیک هیاهـــــو می کرد!
بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید نصف شب در شکـم آن زنه چاقو می کرد!
وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم زود پا می شد و تی شرت مرا بو می کرد
طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم- معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد
بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد!
آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد
فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد
دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز خـــرج مانیکــــــــور و میزامپلی مو می کرد
گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد
هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری بود شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد!
مثل آن کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو بوالعجب شعبده ای بــا چش و ابرو می کرد
دکتر تغذیه ای داشت که ماهی صد چوق می گرفت از مــــن و تقدیم به یارو می کرد
صد گرم چونکه بر آن اسکلت افزون می شد عصبی می شد و لعنت بـــه ترازو می کرد
عاقبت هیکل پنجــــــاه و سه کیلویی را خون دل خورده و پنجــاه و دو کیلو می کرد
حسرت زندگی خواهــــر خود را می خورد کاو بــــه مچ - تـــا سرآرنج- النگو می کرد
نظـــــــــــر مادرش از هر نظری حجت بود هر چــــــــه می کرد فقط با نظر او می کرد
بر خلافش اگـــــر آن دم نظری می دادم لنگــــــه ی کفش نثــــار من هالو می کرد
کاشکی دست بزن داشتم امــا چه کنم که خدا قسمت او شوهـــــر مظلومی کرد!
....................................
(۱):از دوست عزیزم،شاعر گرانقدر جناب حمید واحدی

