شعر طنز
بعد از فحاشی ده ها هزار ایرانی در صفحه فیس بوکی داور بازی ایران-آرژانتین و لیونل مسی، سیل فحشها به صفحه دروازه بان تیم ملی مان "علیرضا حقیقی" سرازیر شد!

با حذف تیم، کار جماعت تمام نیست
فحّاشی ای عزیز، کم از فتح جام نیست!

ایرانیان به خلق جهان یاد داده‌اند
در فحش لذّتی‌ست که در احترام نیست!

تیم رقیب گل بزند، گل نمی‌زنیم
بهتر ز فحش‌کاری ما انتقام نیست

بازی تمام می‌شود اما در این میان
ما را به غیر لذّتِ فحش مدام نیست

داور،«مسی»،«حقیقی» فرقی نمی‌کند
تبعیض بین فحش‌خوران از مرام نیست!

دائم نگو که: «کار عوامانه ایست فحش»
در بحث فحش شائبۀ خاص و عام نیست

آنکو به فیس‌بوک پی عمّۀ «مسی‌»ست
دارای دکتراست عمو، از عوام نیست!

شاعر! (سه‌نقطه)ساز رقیب (سه‌نقطه‌)را
زین بِه برای شعر تو حسن ختام نیست!


برچسب‌ها: فحاشی فیس بوکی, لیونل مسی, شعر طنز
+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

شنیدم که لیلی سیه‌فام بود

ز چاقی حسابی بداندام بود

 دو ماهی کِرم زد به رخسار خویش

به لیزر ز رخ برد آثارِ  ریش(!)

 کمربند بر اِشکَمَش بست سفت

سه‌ماهی رژیم غذایی گرفت

 چنانش رژیم و کِرِم داد  حال!

که شد لاغر و ماه، عین هلال

 سپس شاد‌دل سوی مجنون شتافت

ولیکن از او التفاتی نیافت

 بگفت:«این منم «های»! لیلای تو!

به او گفت:«خانم، مزاحم نشو!

 مگر خود نداری برادر-پدر؟

برو پردۀ  شرم مردم مدر!

 نگاری که از بنده دل برده بود

تپل بود، ضمناً سیه‌چرده بود!

 برو ردّ کار خود ای پیرزن!

تو عنتر کجا و دل‌آرای من؟»

 رخ پر کِرِم شد به آنی بنفش

درآورد از پای خود لنگه کفش

 زدش ضربۀ سخت و  جانانه‌ای

که:«بی‌جنبه، الحق که دیوانه‌ای!»

 


"حیرت آهنگ" نیز با شعری کوتاه بروز است.     کلیک


برچسب‌ها: شعر طنز, لیلی نوین, بوستان طنز, نقیضه
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 


ای نازنینِ سوختنی، ناز شست تو!

بنزین هفتصد‌تومنی، ناز شست تو!

 

باک مرا ز قیمت تو هیچ باک نیست

او را  ز  هجر  روی تو بیم هلاک نیست

 

دلخوش به بوی‌توست اگرچند خالی‌است

روحیّه‌اش هنوز –دو صد شکر- عالی‌است

 

دارد هنوز از گل رویت  شمیم را

بیند به خواب هر شبه نرخ قدیم را

*

شکر خدا که دولت ما آنچه خواست،شد

شیب ملایمش زد و  دیوار راست شد!


برچسب‌ها: شعر طنز, بنزین, شیب ملایم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

شنیدم رئیسی گرانمایه بود

که غمخوار مرئوسِ دون‌پایه بود

 نه اهل ریا و نه مست غرور

نه چون برخی از همگنان بی‌شعور!

 دو چشمش پر از اشک و دل، ریش‌ریش

که خوردی غم کارمندان خویش

 اتاقش نه چون مخزن راز بود

درِ آن به روی همه باز بود

 نگویی مرا :«از نشانش بگو!»

چه گویم؟ ندارم نشانی از او!

 همان اوّلِ  شعر، عارض شدم:

که من هم شنیدم،ندیدم خودم!!


برچسب‌ها: رئیس نمونه, شعر طنز, نقیضه, بوستان طنز
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

 

«بهار آمد به صحرا و در و دشت»

بهاری دلپذیر و خوشگل و مَشت!

یهو دیدم صبا شنگول و سرمست

به بزم نوبهار از ره رسیده‌ست

صبا را گفتم:« ای باد دل آرا

الا ای قاصد عشّاق شیدا

کنون هرچند دوران ایمیل است

مرا تنها به پیغام تو میل است

هزاران سال بودی قاصد یار

ولی کاری جز اینت دارم  این‌بار

نه می‌خواهم خبر از ماهرویی

نه از احوال یار مشکمویی

بخواهم از شما ای یار جانی

بری پیغام من سوی گرانی

که: در سال جدید ای مردم‌آزار

دگر پیدا نشو در کوی و بازار

در این موسم که گلشن رُز بیارد

نکن کاری که مفلس بز بیارد

به مردم رحمتی ‌آور گرانی

نکن  با ما فقیران سرگرانی!»

صبا قول مساعد بهر من داد

پس از آن دور شد با سرعت باد!

نشستم در چمن سرمست و سرحال

به خود گفتم که فرخنده‌ست امسال

گرانی هم خودش انصاف دارد

مرامی توپ و قلبی صاف دارد

نه بابا، حال ما را می‌کند درک

خودش بازار ما را می‌کند ترک!

صبا بعد از دو-سه‌ساعت که برگشت

مراپیدا نمود اندر دل دشت

به من گفتا:« پیامت را رساندم

به گوشش آنچه گفتی، جمله خواندم

به من گفتا که از این دست  پیغام

مکرر آیدم از صبح تا شام

سحر تا شام  معمولاً ز ملّت!

ز شب تا صبح معمولاً ز دولت!

شده گوش‌من از این حرفها پر

ز من گیرم همه باشند دلخور

به سال مار بودم بنده ناچار

خزنده آمدم سوی تو چون مار!

ولی امسال سال کار و کسب است

نه سال مار بلکه سال اسب است

سوار اسب گردم با مهارت

بتازم  چارنعل از بهر غارت

سمند سرکشم را چون کنم زین

بتازم سوی بازار از پی کین

به همکاریِّ اربابِ صناعت

برآرم گَرد از جیب جماعت...»

*

صبا نابرده پیغامش به پایان

به ناگه دست و پایم گشت لرزان

سپس احساس کردم سربه‌سر دشت

به سویم آمد و  گِرد سرم گشت!

نشد قسمت که باقی را کنم گوش

که افتادم ز پا و رفتم از هوش!


 

بوالفضول ترکی  نیز بروز شد :  یاز گلدی بیزی یازدی!      کلیک


برچسب‌ها: نوروز 93, سال اسب, شعر طنز, گرانی
+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

شنیدم که یک داور گوشت‌تلخ

قضاوت همی‌کرد در لیگ بلخ!

آوانتاژ را کرده کلاً رها

خطا می‌گرفتی ز باد هوا

نبودی به هنگام بازی حلیم

بدادی فقط  قرمزِ مستقیم!

ز ترسش نیارست کردن  نگاه

به چشمان  او صاحبِ باشگاه!

نه اهل تعامل نه اهل تماس

تو گویی که ضد بود با اسکناس!

(گر اینها شود جمع  در داوری

شود  داوری شغلِ درد آوری!)

قضا را به پارتی دو تن نانجیب

خوراندند او را دوایی عجیب

در اول دچارِ کمی رعشه شد

سپس نشئه-یعنی همان «نعشه»(!)-شد!

چه دارو کزآن داور تیزخشم

فسرد و پس از آن فقط گفت:چشم!

به کرّات غش کرد در  داوری

گهی اینوری و گهی آنوری

در این مستطیل طویل و عریض

بخواهم ز حق: اشفِ کُلَّ مریض!


برچسب‌ها: شعر طنز, داوری, بوستان طنز, نقیضه
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

  منتقد

نقدهایی مثبت و نازکتر از گل بایدش

دلبر ما را که تدبیر و تعقل بایدش

خرده بر جمعیت زلفش اگر گیرد کسی

بس پریشانی که از آن جعد و کاکل بایدش

تا ببیند چند تار زلف او را چون کمند

قدرت تصویرسازی و تخیل بایدش!

چشم را چون شست و بعدش دید جور دیگری

آن دو رشته در نظر گیسوی سنبل بایدش!

گر در آن زلف و دماغ و چشم و ابرو مشکلیست

باید از آن بگذرد عاشق،تساهل بایدش!

فرض کن بالای چشم یار، ابرو دیده‌‌ است

قبل از آنکه بر زبان آرد، تامل بایدش!

تازه گیرم با تامل خواست لب را وا کند

پیش از آن با لشگر مژگان تقابل بایدش!

پس سر بی‌درد را بیخود نبندد دستمال

عارفانه در چنین حالی تجاهل بایدش!

خواهشا(!) بی‌جنبه‌بازی در نیارد این وسط

«باغبان گر پنج‌روزی صحبت گل بایدش!»

نوگل ما را چه سود از نقد زاغ روسیاه

بلکه به‌به-چه‌چه و تمجید بلبل بایدش!

 *

منتقد خوب است و بحثی‌نیست در آن، منتها

احتیاطا وقت نقادی، قراول بایدش!

منتقد باید همیشه مثبت‌اندیشی کند

عیبها را یا نبیند، یا تغافل بایدش!

داد از آن روزی که نقدش اندکی منقی شود

فحش‌ها از این جناح و آن تشکل بایدش

تا قلم در دست ایشان بود، کژ-مژ می‌نوشت

چون به دست ما فتاد اینک، تعادل بایدش!

نقد کن ای دل ولی از فحش دلدارت منال

منتقد گر بیسواد افتد ، تحمل بایدش!

حوصله سر رفت از این باید نبایدهای ما

جمله اعمال فوق الذّکر، در کُل بایدش(!)

 *

دائما شعر فخیم از بهر شاعر خوب نیست

گاه از روی تفنن شعرِ بنجل بایدش!

شد قوافی خرج و از کف رفت نقد «بوالفضول»

باز بر گنجینه «حافظ» تفال بایدش!

                                                                            روزنامه تهران امروز- ۲۳ بهمن ۹۲


برچسب‌ها: منتقد بیسواد, شعر طنز, استقبال از حافظ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

 

در دلم نیست از این پس هوس صهبایی
ساقیا بهر من آور سبد کالایی!

اولویت به خدا با من شیدا باشد
«در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»


کیست مفلس‌تر از این شاعر‌ مسکین که منم؟
«خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»

بی تعلل سبدم را بده و شادم کن
به‌خدا گر ندهی کِش بروم از جایی!

داخل خمره، برنج‌ام ده و در جام، پنیر!
روغنم را پس ازآن، در قدحی- مینایی!

ای به قربان تو و مرحمت والایت
کس ندیده‌ست چنین مرحمت والایی

گیرم اندر صف کالا و هجوم مردم
بشکند از منِ محنت‌زده، دستی- پایی!

دست و پایم به فدای سبد کالایت
سر من هم شکند، نیست مرا پروایی

دست و پا و سر من گر برود باکی نیست
باز صد شکر که باقیست دگر اعضایی

توی صف یکسره هل دادم و هل دادندم
نیست این جز کنش و واکنش زیبایی!

یک نفر از تهِ صف تا سرِ صف برد هجوم
مات ماندم که عجب حملۀ برق آسایی!

دیگری گفت:کجا؟گفت:شما را سنه‌نه!
ناگهان گشت به‌پا داخل صف، دعوایی

از سر و کلّۀ هم خلق چو بالا رفتند
پیری افتاد به زیر قدمِ بُرنایی!

آن کرامت که از آن دم زده‌ای جز این نیست
نیست در لطف تو یک ذرّه اگر-امّایی!

نازم این لطفِ کریمانه و شاهانۀ تو
کان بیرزد به چنین محنت جان‌فرسایی!

شکر گویم که خدا کرد دعایم را گوش
چون طلب کردم از او دولت روشن‌رایی

«این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت»
بر در میکده با هلهله یک بابایی(!):

عقل و تدبیر گر این است که ساقی دارد
«وای اگر از پس امروز بوَد فردایی»!

*
بس کن ای شاعر ناپخته که شعرت همه بود
شوخی بی‌مزه‌ای ،صحبت بی‌معنایی!

                                                                             (روزنامه تهران امروز-16 بهمن)


برچسب‌ها: سبد کالا, شعر طنز
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

یکی از بزرگان به شکلی تمیز

شنیدم که چسبید عمری به میز!

چو گیسویِ مه‌طلعتانِ «طراز»

مدیریت و عمر او شد دراز

به هنگام نزعش ز خویشان کسی

برآن میز زد زور بیجا بسی

نشد کَنده میز از برِ  محتضر

مگر شد از آن محتضر را خبر

بزد شیشۀ قرص را  بر سرش

که میزش نگردد جدا از برش

همه در عجب چون پس از مرگ نیز

نداد از کف خویش دامان میز

نگو میز بر کس ندارد وفا

تو بنگر وفاداری میز را

شده میّت و میز با هم کفن

در این کار حیران شده  گورکن

جدا کردنش چون نه مقدور شد

به همراه آن میز در گور شد!


برچسب‌ها: رئیس, میز, شعر طنز, بوستان طنز, نقیضه
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

گوش کن ای رقیب عشقی من،

عشق کشک است و عاشقی باد است!

تا به کی در   مثلّث عشقی

حرف اَضلاع و بحث اَبعاد است؟!

بنده از عشق منصرف گشتم

چه نیازی به داد و فریاد است!

«پای هم پیر شید»هدیۀ من-

از برای عروس و داماد است!

عقل شد چون خریدِ تازۀ من

عشق در تیم بنده مازاد است!

زده‌ام توی فاز پوند و دلار

عشقم الساعه ارز آزاد است!

لیک خواهم نصیحتی کنمت

گرچه از حذف من دلت شاد است

ای که مغزت به یار  مشغول است

ای که قلبت به عشق معتاد است

گیرم انگیزۀ شما در عشق

این‌زمان قدّ برج میلاد است!

بهره از عشق کی توان بردن؟

حاصلش درد و رنج و غمباد است

گرچه در ظاهرش رمانتیک است

صاحب خلق و خوی جلّاد است!

غیر درد فراقِ یار در آن

دردسرهای گشت ارشاد است!

الغرض مثل بنده عاقل شو!

فکر نان کن که خربزه آب(!) است

(هی نگو شد خراب قافیه‌ات

خب،کجای حقیر، آباد است؟!)

*

اینهمه پند دادمت امّا

این نصایح به گوش تو باد است

باز گویی که:«در جهان جز عشق

 هر بنا هست، سست بنیاد است»

باز گویی که: «جان و هستی من

مال آن دلبر پریزاد است!»

فکر کردم خریّتت ارثیست

تو نگو بهرۀ خداداد است!


یادداشت محمد یزدانی جندقیبر مجموعه شعر طنز خنده های فالش در سایت شاعران پارسی زبان  

                                                        کلیک


برچسب‌ها: شعر طنز, نصیحت به رقیب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

توی بهشت گه هوسِ سیب می‌کنم

در خُلد، آرزویِ «سراندیب» می‌کنم!

 شیطان اگر نبود در آن لحظه روی فُرم

او را برای وسوسه ترغیب می‌کنم!

 پا در جهان نهاده و از صبح تا به شام

تحسین خویش از سر تحبیب می‌کنم!

 سرکیسه می‌کنم همه ابنای دهر را

بس سودها که یکسره در جیب می‌کنم!

 وقتی کلاه برمی‌دارم ز کلّه‌ای

آن را چو تاج بر سر خود زیب می‌کنم!

 گه وصل می‌شوم به کسانی و زین طریق

خود را مصون ز آفت و آسیب می‌کنم!

 جز خود هر آنکه جامعه را مبتلا کند

تشبیه او به میکروب و آمیب می‌کنم!

 هرکس که تهمتم بزند از ره قضا

او را به حُکمِ محکمه تعقیب می‌کنم!

 یک «راست» را ز بعدِ هرَس کردنی تمیز

با صد «دروغ»، یک‌شبه ترکیب می‌کنم

 صبحش اگر به سهوِ لسان گاف می‌دهم

ظهرش بدون دلهره تکذیب می‌کنم!

 هر جا که لازم است بنا بر مصالحی

در صدق و اعتماد و وفا «بیب»(1) می‌کنم!

 هر جا که پای منفعتم بود در میان

آن را که مانعش شده،تخریب می‌کنم!

 وجدان اگر که موی‌دماغم شود، سریع

او را عذاب داده و تأدیب می‌کنم!

 چون نارفیق می‌روم آهسته پشت او

خنجر برون کشیده و تا «دیب»(2) می‌کنم!

 وجدان زخم‌خوردۀ خود را ز بعد آن

طومارپیچِ پنبه و تنزیب می‌کنم!

 من آدمی مدرنم و اینگونه نفس را

با شیوه‌ای نوآمده تهذیب می‌کنم!

 ................................

(1): بوقِ سانسور!

(2): دیب؛ در ترکی به معنای (ته)


اینجا  را هم با یک مثنوی به روز کرده ام

سر رابه خاک درگه حیدر (ع) نهاده ام...


وبسایت دفتر طنز ارومیه  به روز شد

یادداشت اکبر اکسیر بر مجموعه شعر طنز  "خنده های فالش"  کلیک


برچسب‌ها: شعر طنز, آدم مدرن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

«بکوشید و خوبی به کار آورید» (1)

 نکوشید خیطی به بار آورید!

الا ظالمان جهان، از چه روی

بر این خلق ایران فشار آورید؟!

چو  از هسته گوییم و نیروی آن

سخن را سوی انفجار آورید!

چرا در میان سخنهایتان

دروغی چنین شاخدار آورید!

علوم جهان را که گفته عمو،

مُحِقّ‌اید در انحصار آورید؟!

به هرجا که دیدید نفعی کلان

هجومی چنان لاشخوار آورید!

چو مستید از کبر، دیگر چرا

سر سفره زآن «زهرمار» آورید(!)

فروشی نباشد حق ای ظالمان!

هر آنقدر پوند و دلار آورید!

ز تحریم‌تان عزم ما نشکند

کجا رخنه در این حصار آورید!

بر این گلّه گر فکر گرگی کنید

بسی بُز از  این رهگذار- آورید(!)

 

*

سیاست دگر بس  بوَد، دوستان!

دلم را خبر از نگار آورید!

دماغم از این بوی بد پر شده‌ست

مرا شمّه‌ای عطر یار آورید!

غم و غصّه خوردن چو شغلیست سخت

برایم دو تا دستیار آورید!

دلم شد خراب از نگاهی و کار

شد از دست،تعمیرکار آورید!

پی باقلا بار کردن سپس

ز کوی نگارم حِمار آورید!

ز بهر خسارت چکی پرملاط(!)

از آن ماه سرمایه‌دار آورید!

ز شعرم سپس خنده‌ای روحبخش

به روی لب  روزگار آورید!

بخوانید این طنز را و در آن

«چو دیدید سرما، بهار آورید.»(!) (2)

...........................................................

(1) (2): روی همرفته(!) بیتی از حکیم ابوالقاسم فردوسی

«بکوشید و خوبی به کار آورید

چو دیدید سرما، بهار آورید»


برچسب‌ها: شعر طنز, خیطی, آمریکا
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

روز شعر و ادب

تا به دکّان تو بنهادم پای                   

طبع‌ من در طرب آمد، مشدی!

بهر تبریک به ما نسیه بده!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*      

ای تو فخر و شرفِ  بقّالی!

چون بهشت است دکانِ عالی!

ای که توپی ز لحاظ مالی

شاعری دلشده ، جیبش خالی -

از برای طلب آمد،مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*

دوش دیدم که سر کوی شما

شعر خواندم ز گل روی شما

از خَمِ سِبلَت و ابروی شما!

بعد بهر صله از سوی شما-

نیم کیلو رطب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*

لطف کن خواب مرا کن تعبیر

من نخواهم صله بهر تقدیر

نسیه ما را بده و سفته بگیر!

که ز فقر این دلِ رنجورِ حقیر -

سخت در تاب و تب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*

تا که اشعار مرا  بشنفتی

گفتی: «احسنت عمو،گل گفتی!»

بحث نسیه چو رسید آشفتی

ذرّه‌ای  کشک ندادی مفتی

از تو ما را عجب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*

شخص مسئول چه انگاشت مرا؟

«لوح» در خانه  بینباشت مرا!

حاصلی کو ز  نکوداشت مرا؟

کاش می‌داد کمی چاشت مرا!

غصّۀ نانِ شب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

                                                                             روزنامه تهران امروز - ۲۷ شهریور


برچسب‌ها: شعر طنز, روز شعر و ادب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

 

نه رسم نوحه‌گری از هزار یاد بگیر

نه شور گریه ز ابر بهار یاد بگیر

بیا ز  شعر غمینم، بیا ز چشم ترم

دو درس  را ز  دو آموزگار یاد بگیر!

به «منچ»بازی اگر غرّه گشته‌ای   لیلاج!

ز پاکبازی این دل، قمار یاد بگیر!

بیا و  گریۀ جانکاه را  الا ای شمع!

ز چشم عاشق شب‌زنده‌دار یاد بگیر!

چه طرز سوختن از عاشقیست، پروانه؟!

نگاه کن به دل ما و کار یاد بگیر!

اگر نوار تو نفروخت بلبل شیدا!

برو کلاس و کمی قارقار یاد بگیر!

برو رَپیست شو و توی فاز جاز بزن

که گفته‌است عزیزم، سه‌تار یاد‌ بگیر؟!

به جای چهچهۀ سست و سنتی در باغ

به روی سن شو و  داد و هوار یاد بگیر!

*

بکن به صحبت من گوش ، شاعر نوپا!

ز بنده فوت و فن بی‌شمار یاد بگیر!

ز وزن و قافیه آموختن چه سود تو را

برو خرید‌وفروش دلار یاد‌ بگیر!

وگر هنوز مُصرّی که شاعری بکنی

نهان بگویمت و آشکار یاد بگیر!

بیا طریق برنده شدن به کنگره را

ز شخصِ شاعرکِ ویژه‌خوار یاد بگیر!

چو طبع شعر تو شد  باب طبع کنگره‌ها

طریقِ گفتنِ یک  شاهکار یاد بگیر!

هوای سکّه گرفتن اگر به سر داری

به جای شعر کمی هم شعار یاد‌ بگیر!

نخست داور هر جشنواره را بشناس

چو طعمه گشت مشخص،شکار یاد بگیر!

بگرد گِردِ سرِ داور و به  عشق رخش

بکوش و گردشِ پروانه‌وار یاد بگیر!

مجیزِ داور اگر گفتی و افاقه نکرد

اصول جنگ در این  کارزار یاد بگیر!

به وقت چانه‌زنی سفت‌و سخت لابی کن

فشار را ز گروه فشار یاد بگیر!

بالاختصار تو را گفتم از مبانی‌شعر(!)

تو نیز بشنو  و   بالاختصار یاد بگیر!

 


برچسب‌ها: شعر طنز, کمک آموزشی, جشنواره شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

                    

در روز اگرچند به هجر تو گرفتار -                          ای سفره افطار!

جويیم وصال تو در آغاز شب تار                            ای سفره افطار!

تا مهر فرو رفت، ز پی، ماه برآید                            از تو خبر آید

ما مهر تو را مدت یکماه خریدار!                             ای سفره افطار!

هرچند که در منزل ما نیز نکویی                            بس خوش‌بر و رویی

خوشتر که رسَم من به تو در منزل اغیار!               ای سفره افطار!

تو معرکه و تیغ و سنان،قاشق و چنگال                 من، لشکر قَتّال!

تا کوس اذان بشنوم آمادۀ پیکار!                          ای سفرۀ افطار!

از جلوۀ تو عشق فسونکار، فراموش!                     شد یار، فراموش!

خوش‌طعم‌تراز عشقی و خوشرنگ تر از یار!             ای سفره افطار!

در دیس تو از مرغ دگر نیست نشانی                      از فرط گرانی

صدحیف که امسال سبک‌تر شدی از پار!                 ای سفره افطار!

با اینهمه سهمی ز خود الساعه جدا کن                  نذر فقرا کن

رنگین نشو از خون دل گرسِنه؛ زنهار!                     ای سفره افطار!

 


براعت استهلال!

رفتم سر بام و چونکه رخ کرد هلال

دل گفت:«تنت چو او بگردد امسال!»

(در اول قصه، آخرش را دیده‌ست

احسنت بر این «براعت استهلال»!)

 


برچسب‌ها: شعر طنز, مستزاد, ماه مبارک رمضان, سفره افطار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

 

قرار شد بکنی درد ما دوا، دارو!

ولی چه سود؟ نخوردی به درد ما، دارو!

چه خوب نسخه ما را سه سوته پیچیدی

صدآفرین به تو، احسنت، مرحبا، دارو!

چرا عذاب دهم بی‌تو جسم و جانم را

بهل که روح من از تن شود جدا، دارو!

مگر ز کشور ما جای بهتری دیدی؟

بگو که از بر ما رفته‌ای کجا، دارو؟!

تو را قسم ندهم خود به جان بیماران

که نیست پیش توشان ارزش و بها، دارو!

تو را به جان مدیران مرتبط با تو

بیا که بی‌تو زکف رفت جان ما، دارو!

دوباره نطق مدیر و گزارش خبری!

دوباره مبحث تحریم و مافیا، دارو!

بگو دل چه‌کسی این میانه می‌سوزد

به حال زار مریضان بی‌نوا، دارو؟!

بدل به زهر شو و زین غمم خلاصی ده

چه فرق می‌کند الساعه زهر با دارو!

نیامدی سروقت آخر و عموجان رفت!

رسیدی اما در مجلس عزا، دارو!

تنم به ناز طبیبان نیازمند شده‌ست

سپس به چشمه‌ای از غمزه شما، دارو!

برای یافتنت گشتم آنقدر که شدم

به چند درد دگر نیز مبتلا، دارو!

ز اخم و تخم دواخانه‌چی چه گویمت آه

در آن زمان که بخواهم از او تو را، دارو!

اگر چه با من و امثال من غریبه شدی

خشوع می‌کنی از بهر آشنا، دارو!

«کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم»

ز دست رفته و افتاده‌ام ز پا، دارو!

بیا ز راه و سپس مژدگانی از من گیر

تراول و سند و سکه طلا، دارو!

اگر قبول نداری، بگو که از سر شوق

به پیش پای تو جان را کنم فدا، دارو!


برچسب‌ها: شعر طنز, کمبود دارو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

                                               

 آمدی خوش آمدی ای دلبر شیرین مقال                      اعتدال ای اعتدال!

آی و افراطی گری ها را ببر زیر سؤال!                       اعتدال ای اعتدال!

توی بازی سخت پیچاندی حریف مست(1) را                بردی آخر دست را

در ربودی توپ را، چون کرد داور «جامپ بال»!(2)        اعتدال ای اعتدال!

تا شدی پیروزِ میدان، هان نگردی این‌زمان                   وامدار این و آن

دوستی‌های جناحی را خدارا بی‌خیال!                      اعتدال ای اعتدال!

گفته‌ای فهرستی از شایستگان در دست‌توست          آفرین،دستت درست!

بی‌حضور نخبگان توفیق تو باشد محال                       اعتدال ای اعتدال!

چشم ما را کرده‌ای روشن ز  تدبیر و امید                  دلبر صاحب کلید!

کوری چشم عدوی زشت‌کار و بدسگال                     اعتدال ای اعتدال!

طالع نحسی ز دعواهای حزبی شد پدید                    جان ما بر لب رسید

فال ما فرخنده کن ای دلبر فرخنده فال                     اعتدال ای اعتدال!

از سیاسی بازی یک عده، ملت  تلخکام                     لطف عالی مستدام

وا رهان ما را از  این هنگامه و جنگ و جدال              اعتدال ای اعتدال!

تفرقه هر دم که بر کشور امیری کرده‌است               حال‌گیری کرده‌است

پس بزن با همدلی او را حسابی ضدّحال!                  اعتدال ای اعتدال!

آن یکی با اختلاسش پول ملت را که برد-                   با خیالی تخت خورد!

می‌کند بی‌استرس الساعه دندان را خلال!                 اعتدال ای اعتدال!   

این یکی بار خودش را بسته در این اقتصاد                 عامل  رانت و فساد 

می‌چپاند پول  بیت‌المال را توی جوال!                        اعتدال ای اعتدال!

گر تویی مرد عمل، این گوی و این میدان، بیا                جنگ کن با مافیا    

معتدل دیگر نباش اینجا و گوشش را بمال(!)                اعتدال ای اعتدال!

تا نباشی،  مملکت را نیست امّید فلاح                        زین جناح و آن جناح       

دم غنیمت دان که فوری بگذرد این چار سال              اعتدال ای اعتدال!

از برای مشکلات آن روز دادی  راه حل                      حالیا وقت عمل!

با عمل تکمیل کن کار خود ای  صاحب‌کمال!                اعتدال ای اعتدال!

پول ملّی را تورّم توی میدان نبرد                              سکّۀ یک پول کرد!

اعتبار و اقتداری بخش از بهر ریال                             اعتدال ای اعتدال!

گرچه می‌باشد جوان در آرزوی ازدواج                       مانده طفلک هاج و واج

عاشق‌است اما بدون مسکن و بی‌اشتغال                  اعتدال ای اعتدال!

اقتصاد مملکت را طرح‌های نو بیار                             کن تورّم را مهار

تا نگردد هیچ کس شرمندۀ اهل و عیال                     اعتدال ای اعتدال!

توی کابینه چو کردی نخبگان را دست‌چین                  شاعران را هم ببین!

کن «وزیر طنز»، مخلص رابه عنوان مثال!                   اعتدال ای اعتدال!

.

 (1):منظور مست از غرور است نه چیز دیگر!

(2): Jump Ballداور، توپ را در آغاز بازی بسکتبال به هوا می‌اندازد تا یکی از  دو بازیکن دو تیم که زرنگتر است، آن را در هوا بقاپد!( به قول زنده یاد اخوان ثالث:«قافیه را از زیر سنگ هم که شده باید در آورد!»)

                                                                                             تهران امروز- ۱۶ تیر۹۲


برچسب‌ها: شعر طنز, اعتدال, مستزاد
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

      

بچّه محل ما  تکه ماشالّا!

اصغرآقا! مبارکه ایشالّا!

چشم حسود بتّرکه ،بشه کور!                 

میخوای بیای،بشی رئیس‌جمهور

خدای من، چه فیگورای ماهی                 

قربون پوسترت برم الهی!

کاندید ما: اصغر آقا سه کلّه!

ریاستِ سوپریِ محلّه!

درسته که ده تا مغازه داری          

توی سرت فکرای تازه داری

تو مال کلّ مردمی، فداکار!

دیگه بیا بسّه ادا و اطوار!

احساس تکلیف نمی‌کردی اوّل

حالا مکلّف شدی مشدی، ای ول!

تحت فشارِ  افکار عمومی

(مجید کلّه پز و غلام حمومی)

از پشت دخلت اومدی به میدون

مشکلاتو حل کنی سهل و آسون

هر جا بری منم باهاتم اصغر!

عاشق موضع‌گیری‌هاتم اصغر!

موضع شفاف بابا، آش کشکه!      

هزار تا فتنه هم به‌پا شه، کشکه!

«اسی گوریل» بیاد با صد تا نوچه

محله‌رو قُرُق کنه، به تو چه!

فقط خیلی بپا با این چالشه

آرای تو دچار ریزش نشه

شما که با کیاستی داش‌اصغر!

میگن  اِند سیاستی داش‌اصغر!

وقتی پای سیاست اومد وسط

بُر میخورن تو هم درست و غلط

وارد  ماجرا نشی با کلّه

خدا خودش حامی این محلّه!

تا که ندن بهت گیر‌ سه‌پیچی

بدون راهنما باید بپیچی

بذار برات عشوه بیاد حسابی

رقیب سابقت حسن گلابی!

دیروز بهت می‌داد  فحشای فابریک

اومده امروز واسه عرض تبریک!

معنی نداره خودی-غیرخودی

صد آفرین، با همه دمخور شدی!

بپر وسط بکن تخم دو زرده!

بکن رقیباتو له و لورده!

رو نندازی به باجناقت، جواد

خودم میشم واست رئیسِ ستاد

بپر رو «سِن»،  حسابی غوغا کنی          

تا نقش تاریخی‌تو ایفا کنی!


برچسب‌ها: شعر طنز, انتخابات
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

                                                  

                                              با اجازۀ استاد شهریار!

ای پسته خندان چرا خون در دل ما می‌کنی

نرخی به خود می‌بندی و ما را ز سر وا می‌کنی

در هجر تو بی‌چندوچون، از دیده می‌باریم خون

این خنده را گویا کنون، بر گریۀ ما می‌کنی

با حرف مسئولانمان، گفتم که گردی مهربان

بیهوده می‌کردم گمان، با ما مدارا می‌کنی

در ظرف آجیل حقیر، یکدم بیا آرام گیر

آخر چرا ای دلپذیر، این پا و آن پا می‌کنی

ما طوطیان خوش نفس،بی‌پسته مانده در قفس

با ما اسیرانِ هوس ،چندیست بد تا می‌کنی

دل گفت:«تحریمش نما، تا گردی از بندش رها»

خود گو که از تحریم ما، یک‌ذرّه پروا می‌کنی؟

گفتم به دل:«بس‌کن شعار،طرحی از این بهتر بیار

تعیین نرخ ای شاهکار! در بینِ دعوا می‌کنی!

تحریم اگر طرحی نکوست،باری همه از سوی اوست!

ما را چرا در پیش دوست، اینگونه رسوا می‌کنی؟»

                                                                               تهران امروز *۲۰ اسفند


برچسب‌ها: شعر طنز, پسته خندان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 


                                          با رخصت از پروین اعتصامی

«پژو» یکروز طعنه زد به «پراید»

که تو مسکین چقدر یابویی!

با چنین شکل ضایعی بالله

بی‌جهت توی برزن و کویی

رنگ لیمویی مرا بنگر

ای که تیره، شبیه هندویی

من تمیزم ولی تو ماه به ماه

مطلقاً دست و رو نمی‌شویی

بچه می‌ترسد؛ آن‌طرفتر رو!

که به هیئت شبیه لولویی

من نه خودرو،گُلم، سَمن‌بویم

تو نه خودرو، گیاه خودرویی!

من به پاریس بوده‌ام چندی

زیر پای «چهاردهم لویی»(!)

روی «باسکول» بیا،بپر،بینم!

روی‌هم‌رفته چند کیلویی؟!

در تو آهن به کار رفته ولی

نازکی عین برگ کاهویی!

صاحبت با تو گر به جایی خورد

سهم الارث ورثّه‌ی اویی!

از «پژو» چون چنین شنید «پراید»

گفت:ای دوست!چرت می‌گویی

بنده گیرم به قول تو  یابو،

تو گمان کرده‌ای که آهویی؟!

«خویشتن، بی سبب بزرگ مکن

تو هم از ساکنان این کویی!»

انتقادی اگر ز من داری

مطرحش کن،ولی به نیکویی

زیر این آسمان مینایی

ای خوشا فکر و ذکر مینویی

خویشتن را بسوز و راحت شو

بی‌علاج است آتشین‌خویی

بخت باید تو را نه آپشن و تیپ

ای که در بند چشم و ابرویی

بخت ماشین اگر سپید بُوَد

خواه بژ باش، خواه لیمویی!

ارج و قربم کنون ز تو بیش است

زانجهت در پی هیاهویی

خوار بودم ولی عزیز شدم

کرد دوران ز بنده دلجویی

قیمت من کنون رسیده به بیست

این منم من، «پراید» جادویی!

توی بنگاه پیش هم بودیم

غرّه بودی به خوش بر و رویی

بنده رفتم فروش و یکماه است

توی دپرس،هنوز آن تویی!


برچسب‌ها: شعر طنز, مناظره, پژو و پراید
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

ای که زدی زیرآبمو به جای من مدیر شدی

نیروی تحت امر من! موش بودی حالا شیر شدی

بزدل پاچه خار من!چی شد  یهو دلیر شدی؟    

بگم چه‌جور مدیر شدی ای بی‌سواد بی‌جنم؟!

همه میگن: بگو بگو! چی کار کنم؟بگم؟بگم؟

*

میخوای منو افشا کنی؟نامه بدی علیه من؟!

لب وا کنم لبوت کنم؟دشمن خونی‌وطن!

از فامیلای طاغوتیت شروع کنم عجالتاً؟

بگم عموت همسایه بود با «اسدالله علم»؟

همه میگن: بگو بگو! چی کار کنم؟بگم؟بگم؟

*

قصۀ عقدت رو بگم یا قصۀ جدائیتو؟

دربیارم رو بکنم تخلفات دائیتو؟

افشا کنم تجدیدای سوم ابتدائیتو؟

دکتر قلابی! حالا،به جای بنده دادی لم!

همه میگن: بگو بگو! چی کار کنم؟بگم؟بگم؟

*

«اول آشنائیمون یادم میاد، یادم میاد!

گفتی به من دوسِم داری خیلی زیاد،خیلی زیاد!»

اما حالا صُب تا غروب میکنی از من انتقاد

بگم کیا علیه من دادن به دست تو قلم؟

همه میگن: بگو بگو! چی کار کنم؟بگم؟بگم؟

*

حالا توی مصاحبه هی ایراد از من میگیری؟

از هیئت مدیره‌ها بگم ماهی چن میگیری؟

بگم دور از چشم عیال چه جور میری زن میگیری؟

یه آدرسی رو رو کنم،  سه سوت بریزمت به هم؟

همه میگن: بگو بگو! چی کار کنم؟بگم؟بگم؟

*

بگم دائیت تو زیرزمین چه‌چیزی انبار میکنه؟

بگم عموی مادرت چی‌کار تو بازار میکنه؟

بگم داداشِ وسطیت شبا کجا کار میکنه؟

خب نظر خودت چیه؟بگم آقای محترم؟!

همه میگن: بگو بگو! چی کار کنم؟بگم؟بگم؟

*

فساد مالی تو رو با رقم و عدد میگم

من اگه حرفی می‌زنم  ،با مدرک و سند میگم

مو لای درزش نمیره با فیلم مستند میگم

عالم و آدم میدونن در نمیارم از خودم!

همه میگن: بگو بگو! چی کار کنم؟بگم؟بگم؟


برچسب‌ها: افشاگری, مدیر معزول, شعر طنز
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

 

باز هم تو؟ بچه‌ پررو!

آمدی «هَل مِن مبارز» گو

تو اگر مردی بیا در گود رایانه

بعد داخل شو به سامانه

تا بکوبم بر سرت با گُرز یارانه

این منم آماده‌ پیکار

این منم مسئول روئین تن

ای گرانی ریز می‌بینم تو را من!

 *

تا که می‌گویم:هدفمندی!

بی‌ادب!هرهر به ریش بنده می‌خندی!

نیش خود را از چه رو آخر نمی‌بندی؟

بوق استکبار!

عامل اشرار!

حیله و نیرنگ اهریمن!

ای گرانی ریز می‌بینم تو را من!

*

بهر تخریب من مظلوم!

تخطئه تاکی؟

توطئه تا چند؟

 چار چرخ اقتصاد مملکت را کرده‌ای پنچر!

شرم کن ای خاک بر سر!

تو خودت آیا نداری خوار-مادر؟

شاخ و شانه می‌کشی بر مام میهن؟

ای گرانی ریز می‌بینم تو را من!

 *

سوی میدان یکه می‌تازی

چون حریف من نمی‌گردی،

ناگهان سوی دلار و سکه می‌تازی

بهرچه؟چونکه مرض داری!

من نه چون خلقم که پشتم را به خاک آری

پنجه می‌خواهی دراندازی،

با یلی پرزور و شیراوژن؟!

ای گرانی ریز می‌بینم تو را من!

 *

تا تو را ضایع کنم، بنگر:

بهر یک کیسه برنج الساعه مرد و زن

توی صف در کوچه و برزن!

با چنین سبک مدیریت،

نیست تاثیری تو را اندازه ارزن!

ای گرانی ریز می‌بینم تو را من!

 *

گیر کم ده مردم آزار!

نیست از دیوار من کوتاه‌تر دیوار؟

بی‌سواد بد قلق! بس کن!

این نمودار است و این آمار!

روی آن کن زوم!

دست بردار از سرم ای مشکل موهوم!

تو در این قد و قواره نیستی اصلا!

ای گرانی ریز می‌بینم تو را من!

                                                                           روزنامه تهران امروز- ۸ بهمن ۹۱


                    


برچسب‌ها: شعر طنز, گرانی
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

اطلاعاتی رسید از شخص مسئول ای وزیر!

اینکه از دیشب شدی یکباره معزول ای وزیر!

دولت بیدار آمـد بر سـر بالین تو

حکم عزلی از برایت کرد مبذول ای وزیر!

گوئیا در گوش مسئولی شفاهی عرض شد:

مدت پست تو  دارد می کشد طول ای وزیر!

بار سنگین وزارت اوفتاد از دوش تـو

ورنه می افتادی آخر  از کت و کول ای وزیر!

عرصه‌ی خدمت دوی پنجاه متر سرعت است

نه دوی امدادی جمعی شل و شول ای وزیر!

حِکمت این حُکم عزلت خوانده شد در گوش ما

(حکمتی دارد  در اینجا فعل مجهول ای وزیر!)

آن شنیدم از گلیمت پـای بیرون کرده ای

یک-دو سانتی بیشتر از حدّ معمول ای وزیر!

گفتمت صد بار صمٌّ بکم در جایت نشین

اینقدر در جای خود بیجا نخور وول ای وزیر!

هرچه گفتند از در قربت قبولش کن به طوع

تا مقرّب گردی و همواره  مقبول ای وزیر!

هیات دولت نه جای عرض اندام است هان!

ورنه اندامت شود با ضربه معلول ای وزیر!

نان به نرخ روز خور، گــول مرامت را نخور

گول باشد آنکه پیوسته  خورد گول ای وزیر!

تا ثریّا می رود دیوار ما پیوسته راست

کج نبین دیوار ما را مثل شاغول ای وزیر!

گرچه فعل و انفعالاتی عجیب آمد پدید

دل مکن بد ، «کان امرالله مفعول» ای وزیر!

عاقلان آخـــر سجلّش را بــه جِد باطل کنند

حرف حقّی گر زند با  طنز، بهلول ای وزیر!   


برچسب‌ها: شعر طنز, عزل وزیران
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

«شهر تهران دو روز تعطیل است»شخص مسئول حکم فرموده‌ست

«آسمان احتمالاً آلوده‌ست.» (گوئیا در ادامه افزوده‌ست!)

راهکار  کلیشه‌ای: آری،راه حل‌های ریشه‌ای: هرگز!

کانکه دنبال ریشه یابی رفت،آب دریا به کفچه پیموده‌ست

خب دگر بیش از این چه می‌خواهی،مشکل اینگونه کاملاًحل شد!

بحث آلودگی نکن شاعر!اینقدر قیل و قال بیهوده‌ست

تو دو روزی درون خانه بمان، لگن‌ات را به سطح شهر نران!

خودروی «فول‌بی‌آپشن»(!)ات زیرا -مثل اعصاب شهر-  فرسوده‌ست

همه در خانه بست بنشینند، دیگر آلودگی نمی‌بینند

خرّم آنکس که -همچو مسئولان- خاطرش شاد و فکرش آسوده‌ست!

مشکل آیا هوای تهران است؟ یا مدیریت مدیران است؟

(خواجه در بند نقش ایوان است، فارغ از پای‌بست و شالوده‌ست!)

دوش رندی به رمز با من گفت:با مدیریت جهانی ما

اغلب دودها که می‌بینی، به گمانم ز کلّه‌ها بوده‌ست!

*

تو مپندار قافیه تنگ‌است،پای شعرم ازین نظر لنگ است

که هنوزاندر این مغازۀ ما، قافیه‌های دبش موجود است!


برچسب‌ها: شعر طنز, آلودگی هوا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

خبر رسید‌ که آمد به سر، گرانی‌ها

که کرد از سرِ مردم گذر ،گرانی‌ها

کناره کرد ز شهر و  ز ترس مسئولان

فرار کرد به کوه و کمر ،گرانی‌ها

دوباره مرغ نشان داد روی خوش ما را

رها شدیم از آن مایه سرگرانی‌ها

ز خواب ناز به ناگه  پریدم و دیدم

هنوز  بی‌حس و منگیم  در گرانی‌ها

وزیر خواست که اقدام عاجلی بکند

سه بار گفت ز جان: «مرگ بر گرانی‌ها!»

درآمد از کف بنده در‌آمد  و پر زد

که اینزمانه در آرد پدر ،گرانی‌ها

ز بانک و دوست بسی وام و قرض بستاندم

مگر کمی بشود بی اثر، گرانی‌ها

نه وام، چارۀ ما شد، نه وجهِ دستی ما

«کفاف کی دهد این باده‌ها به مستی ما؟!»

*

زبانه زد به دلم اشتیاق یارانه

و سوخت جان من از احتراق یارانه

شکست اگر چه جناغ من از گرانی‌ها

شکسته‌ایم من و دل جناغ یارانه!

دهان من شده پُر- معده ام فدای سرت-

خوش است واژه ی پرطمطراق یارانه

بدو! کبابِ سهامِ عدالت آماده ست

بیا بپاش به رویش سماق یارانه!

اگر تورّمِ پر رو(!) گذاشت سر‌به‌سرت

بکوب بر سر او با چماق یارانه!

ز یار صبر توانم ولی از او هرگز

فراق یار کجا و فراق یارانه!

خوشا ز ناخوشی دهر، جان بدر بردن

خوشا  به دیدن یارانه از خوشی مردن!

*

مکن تعجب اگر آب و نان  گران شده‌است

به هرچه می‌نگری در جهان گران شده‌است

به عشق یار قسم،عاشقی نمی صرفد

که ازدواج برای جوان، گران شده‌است

به روی شیشه، مش اِسمال ِکلّه‌پاچه فروش

نوشته: پاچه و مغز و زبان گران شده‌است

بیار ساغری از آب معدنی،ساقی!

که توی میکده رَطلِ گران، گران شده‌است

(صبا به لطف بگو سردبیر رعنا را

که شعر و تعرفۀ خاص آن گران شده‌است

ردیف و قافیه و وزن جای خود دارد

خبر رسیده  معانی-بیان، گران شده‌است!

چه می‌شود که به ما لطف تو عیان باشد؟

مگر که گوش تو چون شعر ما گران باشد!)

                                                                روزنامه تهران امروز- ۳۰ مهر ۹۱


                         عید سعید غدیر خم مبارک...

      


برچسب‌ها: شعر طنز, ترکیب بند, گرانی, یارانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

ای صبا!دیگر از این پس خبر از یار نیار

که کنون دلزده از عشقم و فارغ از یار

نه فقط با تو و اخبار تو مشکل دارم

ساعت بیست و سی نیز نبینم اخبار! ...

بقیه را در "متن کامل" بخوانید...


برچسب‌ها: شعر طنز, دلبر شیرین کار
متن کامل
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

  

                                          با اجازۀ سعدی

ای مرغ که از غمت  پریشم

در فُرقتِ خود مسوز بیشم

آیا بوَد اینکه بار دیگر

روزی بکِشم تو را به نیشم؟

گفتم که به وصل تو  شوم شاد

هجران تو خنده زد به ریشم!

بقیه را در متن کامل بخوانید...


برچسب‌ها: شعر طنز, ترجیع بند, مرغ
متن کامل
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

در مطبّت آمدم رنجور و بیمار ای طبیب!

شب همه شب مانده‌ام از غصّه بیدار ای طبیب!

قوّۀ بینایی‌ام افتاده از کار ای طبیب!

بقیه را در "متن کامل" بخوانید.


برچسب‌ها: شعر طنز, مسمط, ای طبیب
متن کامل
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

 

عمرِ  دلِ خود تباه نتوانم کرد

در حقّ  وی اشتباه نتوانم کرد

با قلب ضعیف خویش ای مرغ عزیز!

بر قیمت تو نگاه نتوانم کرد!

*

ای مرغ! گران شدی به ما بد کردی

بقیه را در "متن کامل" بخوانید...


برچسب‌ها: شعر طنز, گرانی مرغ
متن کامل
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

                                                    

  

 همینکه حاجی ارزانی سفر رفت

ببین، دیگ گرانی باز سر رفت!‏

دریغا، از وفاداران به سفره،

فقط نان مانده بود، آن نیز در رفت!‏

 

بقیه را در "متن کامل" بخوانید...


برچسب‌ها: گرانی نان, شعر طنز
متن کامل
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

آشنا سازد فراهم بهــــــر آدم آشنا

می شوند اینسان دو تا بیگانه با هم آشنا

آشنا را سخت حرمت نِه، که شادت می کند

ورنه آخر می شوی با حسرت و غم آشنا

می دهم در وجه حامل هدیه بهر این و آن

لاجرم هی می شود بهرم فراهم آشنا

هر کسی یک صبح تا شب می شود همکار من

می شود از بهر بنده دوست،محرم، آشنا!

بعد از آن تا بهر کاری در نهادی می روم

می شود اندر بر من تا کمر، خم آشنا!

بانک‌ها را یک به یک گشتم‌، رئیسان آمدند

شکر ایزد جملگی بودند از دم، آشنا

می‌کنم با طیب خاطر اختلاسات کلان

در میان «قوّه»ها دارم مگر کم آشنا؟!

کار هر بز نیست خرمن کوفتن ای مدعی!

بنده با پیچ و خم این کار هستم آشنا...


چی چست هم با شعری برای امام هادی(ع) بروز شد      کلیک


برچسب‌ها: اختلاس, شعر طنز
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1391ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

               

فیلم "جدایی نادر از سیمین" علاوه بر نامزد شدن در رشته ی  "فیلم غیر انگلیسی زبان" در رشته ی "فیلمنامه" نیز نامزد نهایی اُسکار ۲۰۱۲ شد...

"سلامی چو بوی خوش آشنایی"

به سیمین و نادر ز بعد جدایی!!

برو زود اُسکار ما را بیاور

دلم خون شد از غصه "اصغر"، کجایی؟!!

..........................................

از زبان اصغر فرهادی خطاب به جایزه اسکار:

"بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست"

که گفته است  که من نادرم شما سیمین!


...و چند تک بیت و پاتک بیت! 

 

غم عشق تو نه در حدّ صلاحیت ماست

شاد بـــــاد آنکه پی ردّ صلاحیت ماست!

*

آی "گینس" نام یارم را به دفتر ثبت کن

بی وفای من رکورد دل شکستن را شکست!

*

دوش مجنون ساغری زد پیش خود گفتم:بیا

عاشقی، دیوانگی کم بود، مستی هم رسید!

*

تا کند رحمی دلش را تیر آه انداختم

حسرتا، این تیر ما هم عاقبت بر ستگ خورد!


 


برچسب‌ها: اصغر فرهادی, اسکار, 2012, شعر طنز, نادر از سیمین
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

                

خبر آمــد که قــــــرار است ســری بشمارند

                                                هر ســــــــری را بـــه حساب نفری بشمارند

سر مـــا گــــــــر نشمردند فدای ســــــر تو

                                                نه قرار است که بی پــــا و ســری بشمارند ...

 


برچسب‌ها: شعر طنز, سرشماری
متن کامل
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

                  

                                     به مناسبت جشنواره فیلم فجر



بازیگر محبوب دل تو بودم

یادآور «رابرت دنیرو»بودم

خود خالق سبک و شیوه‌ای نو بودم

هرچند فقط«رهگذر 2»
(۱)
بودم!!

*

مامانی گفت یک سوپر استارم!

بابایی گفت آکتری قهّارم!

کی چشم به سیمرغ بلورین دارم

امسال پی جایزه‌ی  اسکارم!

*

فانوس خیال بنده را نفت آمد

شد کوچه ی ذهن من پر از رفت-آمد!

این موکب استاد "فری فینچر"(!) ماست

ره باز کنید دوستان! "هفت" (
۲) آمد!

*

 

دارد روی سن  حال و هوای ویژه

بازیگر ما، ناز و ادای ویژه

این گونه و بینی و لب اینگونه نبود

دست تو درست، جلوه های ویژه!

............................

(۱):اشاره به نقشهای فرعی و گذری در فیلمنامه  ها!


(۲)فیلم معروف "دیوید فینچر" که نامش را از برنامه"فریدون جیرانی" اقتباس نموده است!



رباعیات سینمایی ۱      کلیک


چی چست  و   بوالفضول 2  را هم به روز کردیم     

 دفتر طنز ارومیه نیز  به روز است                 


برچسب‌ها: جشنواره فیلم فجر, شعر طنز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

   قالَ اِنّی عَبداللهِ آتانِیَ الکتابَ و جَعَلَنی نَبیاً وجَعَلَنی مُبارَکاً اینَ‏ ما کُنت ...

                                                                                 سوره مبارکه مریم

سالروز میلاد فرخنده ی حضرت عیسی مسیح(ع)، فرار سیدن کریسمس و به دنبالش آغاز سال نوی مسیحی  را به هم میهنان مسیحی و به ویژه همشهریان مسیحی خودم، تبریک عرض می کنم.پس عجیب نیست که پست این هفته ی ما نیز حال و هوای کریسمسی داشته باشد به شرح ذیل:

  

                           کوتاه با  کریسمس!

هدیه

شب:

   خوابهای شیرین "سرگیس"

                            ... و جورابهای آویزان!

صبح:

          ...بوگیری داخل جوراب!

CNG

صف شب عید

خودروی "بیست و پنجم"

سورتمه ای دوگانه سوز!

دو بابا!

خیابانهای پربرف

کاجهای اتّصالی

         ... دوئل بابابرقی و بابا نوئل!

آرایشگاه شب عید

آرایشگر گیج...

بیداری یک "بابا نوئل" روی صندلی

وحشت یک " راهب بودایی" در آینه!!

آغوش

فریاد بابا نوئل از درد

گریه ی کودک...

- ووروجک، این پشمک نیست!


(طنزی که هم اینک به دستمان رسید!)

درباره ی سریال "کلید اسرار" ابتدا این مطلب را بخوانید و بعد این پایینی ها را یا بر عکس!:

 

          کلید اسرار!

شب داخل رختخواب خود مار ببین

میمون شدن شخص خطاکار ببین!

ای آنکه به من تنه زدی در بازار

یک خرده برو "کلید اسرار" ببین!

***

یک برق سه فاز از او امان می گیرد

صدگونه بلاش در میان می گیرد

هرکس به گدا سکه و چک پول نداد

فرداش یقیناً سرطان می گیرد!


...و کربلای غزّه

 


برچسب‌ها: شعر طنز, کریسمس
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

برای اینکه سنت حسته ی به روز گشتن هفتگی -که مدتی است بدان مقید  شده ام!- فعلا حفظ شود ،ساعتی پیش در استقبال از شب یلدا ابیاتی سرودم  که تقدیم می شود  -بعدا شاید رتوش شد و تکمیل تر شد و یا نشد!_:    

                                         شب یلدا رسیده!

    

یک امشب را نخواب ای نور دیده!                  شب یلدا رسیــده!

که خواب از چشمها یکسر پریده!                   شب یلدا رسیــده!

بکن کیف از ســـر شب تا سپیده                    شب یلدا رسیــده!

   

هجوم میهمانـــــــــــــان گرامی                    پی عــرض سلامی

فزون تر بهـــــــر عرض احترامی                   -و البت صرف شامی!-

جلـــوی درب منزل صف کشیده                     شب یلدا رسیــده!

    

تتق تق تق صدای کوبـــه ی در                      فک و فامیل همسر

فریبرز و مجیــــــد و دائی اکبــر                      تقی خان با سه خواهر

زری خاتون و مرجــــان و فریده                       شب یلدا رسیــده! 

    

نگاهی زیر چشمی کـــن به آنور                     به حالات غضنفــر

دو پرس و بعد از آن یک پرس دیگر               پس از یک ربع، از سر

تـــو گویی معده اش ترمز بریده                     شب یلدا رسیــده!

    

پس از شام اندر آن  بزم شبانه                      به شوری عاشقانه

هجوم آورده  ســــوی هندوانه                      پس از آن بی بهانه

به چاقـــــو سینه ی آن را دریده                     شب یلدا رسیــده!

    

ز بعـــــــــــد انهــــــدام هندوانه                      انــــــــار دانه دانه

-همان صد دانــــــه یاقوت ترانه!                     که حفظ درسخوانه(!)-

دو تا را خورده، شش تا را مکیده!                   شب یلدا رسیــده!

                                                                  

 سوی پشمک سپس وا کرده راهی               دو لپّی خورده گاهی

شده سیر  و پس از شکر الهی(!)                 از آن خواهی نخواهی

ز بهر مزمزه از نـــــــــــو  مزیده  !                   شب یلدا رسیــده!

    

همه مبهوت آن حلوا خورانش                          به ویـــژه میزبانش          

دو دستی هی تپانده در دهانش                       نمی دانی چسانش

به عمرش گوئیــــــا حلوا ندیده!                        شب یلدا رسیــده!

  

ز بهــــــــر میهمانان  بوالفضولا!                      بخوان در وصف یلدا

مهیـــــــــــا کن بساط شادی ما                      بدان این رسم زیبا-

به مثل عیده و چون ما سعیده!                       شب یلدا رسیــده!

 

  

.............................................................................

بعد التحریر:

در قالب شعر  فوق که می توان "مستزاد با نون اضافه!" نامیدش ،ظاهراً یک بیت به هر بند اضافه کرده ام!به عبارت صحیح تر اگر افزوده های مصراعها را در نظر نگیریم، بیتهای این شعر سه مصرعی شده اند!(مسمط مثلث مستزاد؟)...نظرتان درباره این ابتکار زیادی(!) چیست؟ دوستان اگرشعری در قالب فوق دیده اند و به خاطر دارند ممنون می شوم که یاد آوری فرمایند.


شعر شب یلدا ۸۴  شعر + پیامک            کلیک

شعر شب یلدا ۸۵                                   کلیک

شعر شب یلدا - ترکی                           کلیک


(طنزی که هم اینک به دستمان رسید...!)

در دست اقدام و تحریر...!

                           شعر "شب یلدا"

                  حاج حسن شعبانی -بانی

                                               از : حاج حسن شعبانی(بانی)

                                                         به نقل از کتاب:خلواره

شب یلدا کـــه رفتم ســــوی خـانه              گرفتـــــــم پرتقـــــــــــــال و هندوانه

خیـــــار و سیب و شیرینی و آجیل              دوتـــــا جعبه انــــــــــــــار دانه دانه

گـــــــز و خربوزه و پشمک که دارم               ز هــــــــر یک خاطراتی جــــــاودانه

شب یلدا بــــــــوَد یا شـــــــام یغما              و یــــــــــــــا هنگــــــــام اجرای ترانه

به گوشم می رسد از دور و نزدیک             نوای دلکـــــــــش چنگ و چغــــــانه

پس از صرف طعام و چــــای و میوه             تقاضــــــــا کردم از عمّـــــــه سمانه

که از عهــــــد کهـــــــــن با ما بگوید            هم از رسم و رســــــــــوم آن زمانه

چه خوش میگفت و ما خوش میشنیدیم    پس از ایشان مرا گـــــــل کرد چانه

نمی دانم چـــــــرا یک دفعـــــه نامِ-            "جنیفر لوپز" آمــــــــــــــــد در میانه

عیالم گفت:خواهــــــــــان منی تو              و یا خواهــــــــان آن مست چمانه؟

به او با شور و شوق و خنده گفتم             عزیزم با اجــــــــازه، هــــــــــر دُوانه!!

نمی دانی چه بلوایی به پـــــا شد            از آن گفتــــــــــــــــار پاک و صادقانه

به خود گفتم که"بانی" این تو بودی           که دست همســـــــرت دادی بهانه

خلاصه آنچنــــــــــــــان آشوب گردید           کـــــــــه از ترسم برون رفتم ز خانه

ز پشت در زدم فریـــــــــــاد و گفتم:            "مدونا" هم کنارش، هر سه وانه!!

و آن شب در به روی مــن نشد باز             شدم چـــــــــون مرغ دور از آشیانه

شب جمعــــــــــــه برای او نوشتم              ندامت نامـــــــــــــه، امّـــا محرمانه

نمی دانم پس از آن نامــــــه دیگر              عیالم کینه بــــــــــــا من داره یا نِه

ولی بگذار- بــــــــــــــا صد بار تکرار-            بگویم آخرین حرفــــــــــــــم همانه!!

 


برچسب‌ها: شب یلدا, شعر طنز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

! سلام بر دوستان عزیز. این بار نا پرهیزی کرده، سه وبلاگ را با هم به روز کرده ایم

 

این یکی را که مشاهده می فرمایید ،اما چی چست با یک رباعی و

 

بوالفضول (ترکی)  نیز با حکایت مش قربانعلی در شب چلّه  زینت بخش محفل و سوهان بخش اعصابتانند!!...قربان مرامتان : بوالفضول

 

 

 

 

 

 !ترانه گو             

                         

 

           

 

گفتم ترانه ای و جهــــانم به کام شد

شعرم انیس و مونس ریم دام دارام شد!

 

بر پنج خط حامل موزیک خط کشید

بر روی گام ،گام زد و بی لگام شد!

 

در بیت بیت بنده به پا شد تحولات

عمر کلیشه های قدیمی تمام شد

 

یک مصرعش: "چشات چه قشنگه جیگر طلا!"

آن دیگری: "شراب لبت رو میخوام!" شد!

 

هر جا ترانه هایِ مکُش مرگ من رسید

خلقی ز  ذوق سکته زد و قتل عام شد!

 

موسیقی بدون کلامی نیافتم

 الا که شعر خوشگلم آن را کلام شد!

 

شش قطعه را داداش خودم خواند و یک شبه

در کلّ شهر صحبت "دی جی غلام" شد!

 

(البته قبل نشر کاست -بنده شاهدم-

اجرای آزمایشی اش در حمام شد!)

 

استاد هم یکی دو ترانه ز بنده خواند

یعنی   ز بعد مخ زنی بنده خام شد!

 

آن دلبری که بود جفاکار،  شد مدرن

ظرف سه سوت خوشگل شیطون بلام شد!!

 

آن مورد قدیمم اگر بود بی وفا

این مورد  جدید من اِند مرام شد!

 

حیف از نبوغ طبع من خُل که بی جهت

در پای عشق دلبر اُمّل حرام شد!

  

 

  *

وقت سحر بداهه غزل گفتنم گرفت

تا هفت بیت آن بکنم جور، شام شد!!

 


جان من سوی تو ای یــار عزیز           بهـــــــر قربانی عید آمده است

در شب عیـــد سعیـــــــد قربان           عید قربان "سعید" آمده است!!

 

**

 

شب چله تو را مهمان شد امشب        دلت شاد و لبت خندان شد امشب

مبارک بادت این    جشن عروسی         که یلدا همسر قربان شد امشب!!

 

  عید سعید قربان پیشاپیش مبارک

 

 


 (طنزی که هم اینک به دستمان رسید...!)

 

              استقبال از  شب یلدا...

 

 

      

        چون تیر رها گشتـه ز چلّــــه شده ایم!

         مهمان شمـــا در شب چلّـــــه شده ایم!

         از برکت ایـــن سفـــــره ی الــوان شما 

          تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم!

       

این هم یک  sms شب یلدایی:

 

 

 میان دوستـــان افتاده ای تک!                     رخت هندونه ،زلفت عین پشمک!

 برایت می زنم اینک پیامک  :(۱)                  شب یلدای تو ای گــــــل! مبارک!

 

.............................

(۱): اول نوشته بودیم : شب چله بزن بهرم پیامک:

که جمال شناسان پادرمیانی کردند و گفتند اندکی شکسته نفسی به جایی بر نمی خورد!!

طبیعی است افرادی که اهل شکسته نفسی نیستند می توانند از ورژن پاورقی این پیامک استفاده بکنند!

 

خواندن این دو شعر آرشیوی نیز برای عزیزانی که تا کنون نخوانده اند  -برای تغییر و تخریب ذائقه- بد نیست:

خاطره ی شب یلدا

شعر شب یلدا

 


مشکل پیوندهای وبلاگ!

همانطور که در یکی از پستهای قبل نیز اشاره کرده ام ، در بخش  پیوندهای وبلاگ ،به مشکل برخورده ام به این صورت که لینکهای بسیاری از شاعران و طنازان عزیز روی دستم باد کرده است و بنده  نمی توانم با لینک کردن آنها ،بادشان را بخوابانم! .(گلایه ی بحق برخی از دوستان نیز گاه باعث شرمندگی می شود که: چرا بوالفضول ما را لینک نمی کند. چه خبر از حال و روز ما دارند؟ کنار گود نشسته اند و داد می زنند: لینکش کن!)مدتی سایت حامی لینکهای ما بلاگرد به مشکل برخورده بود و هیچ لینکی در وبلاگ ظاهر نمی شد. الساعه لینکها ظاهر شده اند ولی امکان اضافه کردن لینک وجود ندارد و صفحه ی مورد نظر ارور می دهد. فقط می توان لینکها را ویرایش کرد. دوستانی که در جریانند اعلام نظر و راهکار  بفرمایند و بوالفضولی را از شرمندگی رهایی بخشند! نهایتا...

من به هر شیوه و به هر ترفند           از تو ای دوست نگسلم پیوند!     

 


برچسب‌ها: شعر طنز, پیامک شب یلدا
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  | 

 

 

 

                      

                             

 

شب يلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره        بگير اي دوست! از غمهـــــــا کناره

 


برچسب‌ها: شب یلدا, شعر طنز
متن کامل
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت   توسط سعید سلیمان پور ارومی  |